حکایت مریض و دکتر و بازرس

#حکایت و حکمت
این یک حکایت ساده است درباره جامعه ای که مشکل پیشرفت و فرهنگ کار دارد. هیچ ربطی هم به جامعه ما و مردم ایران ندارد ان شاالله

فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاینه ، یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد .
دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میزاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم !
شما این پول رو بگیر بی خیال شو !
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه ؟!
مریض یقهء بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه
بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی !!
مریض لبخند تلخی میزنه و میگه : اتفاقأ من هم مريض نيستم اومدم كه چند روز استراحت استعلاجی بگيرم برای مرخصی محل كارم
بله…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.