اشک چشم

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

یک دوستی دارم تعریف میکرد

یک زن و شوهری بودند ، شوهر از سرکار خسته و داغون با فشار کاری بالا اومد خونه تا یکم آرامش پیدا کنه و استراحت کنه

به خانم گفت ، غذا بیار ، آب بیار

آقا سرکار دچار فشار کاری شده بود و خیلی اندوهگین بود ، قلبش درد میکرد و چهره اش موج میزد از غمگینی و ناراحتی

خانمه میدید که ناراحته و غمگینه ، اما زمانی که آقا به خانمش گفت خانم آب بیار و غذا بیار

خانمه شروع کرد به شکوه و شکایت و درد دل هاش

آقا باز گفت یک لیوان آب میتونید برام بیار

خانمه شروع کرد به گریه کردن

آقا باز گفت اگر میتونی آب برام بیار خیلی تشنه  هستم حس حرکت کردن که خودم بردارم ندارم

خانم گریه کرد و اشکش رو نشون داد

آقا باز حرفش رو تکرار کرد

خانم گفت تو اشک من رو دیدی ، اما به حرفت ادامه دای

آقا سکوت کرد و هیچ دیگ نگفت

آقا در دلش گفت ، تو دل شکسته من رو ندیدی ، چهره غمگین من رو ندیدی ، حال خراب و خسته من رو ندیدی ، چجوری من اشک چشم تو رو ببینم

پ ن پ : کمی خودخواه نباشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.