میگرن دوست داشتنی

برگی از یک خاطره

میگرن دوست داشتنی
از صبح سرم درد می کرد. میگرن بسیار اذیت کننده است
تنها دلخوشی کسانی که میگرن دارند این است که میگویند کسی که در این دنیا بیماری داشته باشد، در قیامت جایگاهی دارد که دیگران به آن غبطه می‌خورند.
تلاش کردم قرص نخورم اما شدنی نبود. موتور را پارک کردم و وارد داروخانه شدم. شلوغ بود. کمی معطل شدم تا به مسئول داروخانه برسم
ببخشید میشه یه ورق کدئین و یک ورق ژلوفن بدید؟
– تو تَرکید؟( در حال ترک کردن مواد مخدر هستی؟)
کلاه کاسکت روی سرم را برداشتم و گفتم: قیافه من به معتادها می‌خوره
– خندید و گفت: منظورم مواد مخدر نبود
با بی حوصلگی گفتم: پس چی؟
گفت: منو یادتون نیست؟
اینقدر سرم درد می کرد که چشمام نمی‌دید. اینجور وقت‌ها گوشامم درست نمی‌شنوه
گفتم: نه ببخشید حالم خوب نیست. خیلی متوجه اطرافم نیستم
– قرص را بهم داد و گفت: خوزستان نبودی؟
چرا بودم
– دانشجو نبودی؟
چرا بودم
– فلانی همسایتون نبود؟
چرا بود
– من پسر همون همسایه‌ام. اون موقع من ۱۵ سالم بود شما بیست سال داشتی.

اره آره یاااادم اومد. چقدر بزرگ شدی. اصلا نشناختمت
– ولی من به محض ورود شناختمتون. می دونید چرا؟

نه والا. اون موقع تو خیلی جوان بودی و من همه را یادم نیست.
– ولی من شمارو یادمه. یه روز که از کوچه پشت خونه ما رد می شدی من داشتم سیگار می‌کشیدم. اومدی جلو دستمو گرفتی و اسممو پرسیدی و گفتی: آرزوت چیه؟
گفتم: می خوام دکتر بشم
گفتی: منم می خواستم دکتر بشم ولی الان دارم کشاورزی می‌خونم. می دونی چرا؟ چون فقط آرزوشو داشتم درحالی که باید ارادشو می داشتم.
من اون موقع خیلی ترسیده بودم: گفتم به بابام می گی؟ تو گفتی : هرگز. چون کسی که خودش را به خواب زده برای کسانی که دوستش دارند بیشتر ناز می کند و دیرتر بیدار می شود.به دور و برت نگاه کن. همه معتادها و بدبخت ها می خواستن دکتر و مهندس و پولدار باشند. هیچ قاتلی از سن تو تصمیم به قتل نگرفته . هیچ جنایتکاری در سن تو تصمیم به جانی شدن نداشته. اما آرام آرام این اتفاق افتاده. وقتی به خودش اومده که هیچ راه برگشتی نداشته.

واقعا یادم نمی آمد که این حرف ها را به او زده باشم . دو تا قرص را با یک لیوان آبی که برام آورد با هم خوردم.
دوباره ادامه داد: تا چند هفته وقتی منو می دیدی میگفتی: هنوز تو تَرکی؟
من تَرک کردم. نه فقط سیگار، بلکه خیلی چیزها را
در واقع توبه کردم. از رفقای بد، از سیگار، از بی حالی و از خیلی چیزای دیگه
گفتم: الان دکتر شدی؟
گفت: داروساز و مدیون حرفای توام
گفتم: مشکلت همینه که خودت را مدیون حرفای من می‌دونی. من حرفی را به تو زدم که خودم به آن عمل نمی‌کنم. خوب یادم نیست که چه کسی این جمله را گفته اما من از خدابیامرز علی معلم شنیدم که گفت: کاری نکنیم که مردم با حرف های ما به بهشت بروند ولی خودمان جهنمی باشیم
گفتم: همه آدمها مدیون همت و کار خودشون هستن وگرنه حرف های خوب همه جا هست. حتی روی پاکت سیگار ولی هیچ فردسیگاری بهش گوش نمیده
صحبت ما یک ساعتی طول کشید که فرصت این مجال نیست اما وقتی ازش جدا می‌شدم گفت: میشه شمارتونو داشته باشم؟ گفتم میشه اما به شرط این که زندگی من الگوی تو نباشه.
آنکه حقیقت را می گوید فقط می گوید ولی آنکه به دنبال حقیقت است در آن جاری می شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.