پیرزن قاتل

پیرزن قاتل

پیرزن با پشتی خمیده و چادر رنگی زیبایی بر سر، تند و شتابان گام بر می داشت. از رفتارش در شگفت شدم. یک لحظه رو به رویش ایستادم و پرسیدم: عذر مرا بپذیرید. می خواستم بدانم این قامت خمیده شما نشان چیست؟
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: «معلوم است! نشان عمر درازی است که دارم.»
گفتم: و چادر زیبایی که بر سر کرده اید؟ صادقانه گفت: «برای فریب مردم!»
خوب که نگاه کردم دیدم یکی از دست هایش به خون آغشته بود و دست دیگرش به زینت حنا.
پر از حیرت شدم و پرسیدم: من راز این دست ها و تفاوتش را نمی فهمم. چرا این دستْ خون آلود است؟
گفت: «دیشب شوهری کشته ام!» هراسی سراسر وجودم را گرفت و بعد با لختی تأمل گفتم: و چرا آن دیگری حنا آلود؟
عجوزه با لحنی پر از عشوه گفت: «چون امشب با دیگری قرار عروسی دارم.»
گفت: «ای پسر آدم! من پدر را می کشم، پسر عاشق من می شود. پسر را می کشم، پدر طالب من می شود، و عجیب آنکه هنوز هیچ کدام به وصال من نرسیده اند.»

حافظ علیه الرحمه می فرماید:
جمیله ای است عروس جهان ولی هشدار که این مخدره در عقد کس نمی‌پاید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.