قصه و غصه مادرخوانده

قصه و غصه

جک هنوز مجرد بود، با پدرش زندگی می کرد و همان کسب و کار خانوادگی را ادامه می‌داد.

او می دانست که وقتی پدر بیمارش بمیرد، ثروت هنگفتی را به ارث خواهد برد.

به همین دلیل تصمیم گرفت ازدواج کند تا همسرش هم در این ارثیه سهیم شود.

یک روز عصر در جلسه سرمایه گذاری، چشمش به زیباترین زنی که در عمرش دیده بود افتاد.

زیبایی طبیعی زن برایش حیرت آور بود. نزدیکش رفت و گفت:
“شاید ظاهرم شبیه افراد معمولی باشد ولی تا چند سال دیگر پدرم خواهد مرد و ۶۵ میلیون دلار به من خواهد رسید .”

زن که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود، کارت ویزیت جک را گرفت …

سه روز بعد، آن زن،
مادر خوانده اش شده بود !!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.