زمزمه مرگ در کربلا

به نام خدا

امسال الحمدالله خدا نصیب کرد و زائر امام علی امام حسین حضرت عباس شدم

امسال تفاوت رفتن این بود همیشه میرفتم نجف یا کاظمین بعد پیاده روی تا کربلا

اما امسال به اصرار یکی از بچه ها اول رفتیم کربلا

از نظر من درست نیست اول بروی کربلا ، چون باید امام حسین علیه السلام زمانی که می بینه وارد کربلا شدی خسته و کوفته باشی

نای زیارت نداشته باشی

بیافتی زمین و بگی یا امام حسین خسته ام و هیچ حس و حالی ندارم به عشق تو دارم به زور قدم بر میدارم

میدونید که تنها امامی که بدون تشریفات می توان به زیارتش رفت امام حسینه یعنی با همان وضعیت

خستگی ، لباس کثیف تو راه و ناله کنان و سر و صورت و مو های ژولیده  نیاز به رعایت هیچ آدابی نیست همون وضعیت که از پیاده روی رسیدی به کربلا و خودتو رسوندی به کربلا میافتی رو زمین جلوی ضریح و ناله کنان با امام حسین حرف میزنی

به هرحال امسال ما برعکس شد ، کربلا رفتیم بین الحرمین رو دیدیم و حرم زیارت کردیم ، امام آقا حضرت عباس اجازه ورود به حرمش رو بهم نداد و نتوانستم زیارت کنم

از دور دائم باهاش صحبت کردم و گفتم ……..کردم …………. کردم…………… کردم

زمان پیاده روزی شد و تا اون موقع من هیچ حسی در درونم نبود ، بدنبال یک ون میگشتیم و سوار بشویم از کربلا برویم به نجف تا پیاده روی رو شروع کنیم.

موقعی که میخواستیم به نجف برویم دائم

دائم یکی که دائم داره بهت دم گوشت میگه سید سفر آخرت هست.

در این سرزمین تو از دنیا می روی

خیلی صریح ، یکی دائم تو دلم بهم میگفت تو در مسیر کربلا میمیری.

روز های آخر عمرت هست و قرار نیست زنده به شهرت برگردی

یک نجوایی تمام وجودم رو گرفت ، اینکه من قرار هست بمیرم .

دائم تو دلم خودتو آماده کن در پیاده روی یا در کربلا تو خواهی مُرد

نمیدونم زمزمه بهم میگفت که وصیت بنویس یا نه اما ناخودآگاه گوشیم رو در آوردم شروع کردم به وصیت نوشتن

آخرین اتصال اینترنت بچه ها استافده کردم و به یکی از همکارانم پیام دادم که من اگر یک هفته بعد از اربعین خبری ازم نشد . با خانواده ام تماس بگیر و ازشون بخواه که در فلان جا من وصیت نامه رو نوشته ام و تمام اطلاعات و تمام وصیتم در اون سیستم قرار گرفته.

اگر به خانواده  پیام میدادم استرس می گرفت که چی شده ، به یکی از همکارانم پیام دادم که نهایت ۱-۲ روز برای من گریه میکنند و فراموش می شوم .

وقتی رسیدیم نجف در حرم امام علی علیه السلام یک دفعه باز یاد اومد وصیتت رو بنویس شروع کردم به نوشتن به هرحال

من تا رسیدم به نجف و کوفه و باز در مسجد کوفه یاد وصیت افتادم و شروع کردم به نوشتن و همچنین مسجد سهله که وصیت نامه من در مسجد سهله تمام شد

و رسما پیاده روی ما از مسیر طریق العلماء شروع شد.

ما چندین بچه ها در شهرمون بسته های اربعینی درسته کرده بودیم برای دختران و صاحبان موکب عراقی

داخل بعضی از بسته ها عروسک بودم بعضی ها گیره موی سر و بادکنک و……..

متاسفانه در کوفه عینکم شکست و رسما نابینا شدم.

شارژر گوشیم مشکل برخورد و گوشیم سریع خاموش می شد.

بچه ها از هم جدا شدند و من مونده بودم و ۳ تا از بچه ها از جمع ۱۳ نفر شدیم ۱۰ نفر و از ده نفر مسیر جدا شد و شدیم ۴ نفر و در نهایت شدیم ۲ نفر و در مرحله آخر هم تنها شدم

این دفعه داستان من خیلی پیچیده بود

بگذریم عروسک بودم و نزدیک به ۵۰۰ تایی در همان ابتدای پیاده روزی نجف کربلا مسیر اصلی دادیم به دختر های عراقی و خانم های ایرانی که از طرف خودشان هدیه بدهند به موکب داران و دختر های عراقی و کلا غیر ایرانی

یک بسته ۷۰ تایی که عروسک بود رو مجزا برای خودمون نگه داشته بودیم برای مسیر طریق العلماء که اونجا پخش کنیم

دختر بچه ها خیلی خوشحال می شدند و صحنه ها زیبایی رقم میخورد

اما در این دختر بچه ها یک دختر بچه کوچیک خیلی ساده و ناز وقتی عروسک رو بهش دادیم نمیدونم خودم دادم یا یکی از بچه ها وقتی دورمون شلوغ بود

وقتی این دختر بچه عروسکش رو بیرون آورد و دید

واقعا من چون کنار وایمیستادم و بیشتر میدادم بچه ها پخش کنند و من تماشا میکردم یکی از این دختر بچه ها به معنی کلمه از ته دل خوشحال شد

هنوزم که هنوزه اون لبخند ظریف و با حیایی که سرش رو پایین آورد و کرد از خوشحالی یادم

تا شب که برسیم برای نماز و غذا کلا این خنده تو ذهنم بود و خوشحال بودم که توانسته بودیم بچه ها و صاحبان موکب و مادران رو خوشحال کنیم.

دیگه شب شده بود و باید جایی برای نماز میاستادیم.

دائم گفتیم برویم جلوتر جلوتر جلوتر که برسیم به یک جای خوب که بتوانیم استراحت کنیم چون مسیر طریق العلماء نخلستان و رود فرات هست .

به هرحال بچه ها خسته شدند و رفتند داخل یکی از نخلستان ها که داشتند نماز میخوندند اونا زودتر رفتند و من آخرین نفری بود رسیدم به سفره غذا

به هرحال نابینا شده بودم و چیز خوب نمی دیدم و هوا هم تاریک شده بود.

سردرد هم گرفته بودم اما از حوشحالی دختران به خصوص اون دختر خوشحال بودم.

و به اینکه خدا من چجوری قرار هست بمیرم ، کجا قرار بمیرم . وصیت نامه هنوز کامل نیست ، دسترسی به هیچی ندارم اینترنت ندارم. و هزاران فکر

داخل نخلستان شده بودیم و همه مشغول غذا خوردن ، منم یک سر سفره خالی بود کمی از بچه ها فاصله داشتم نشستم و شروع کردم به غدا خوردن

در این حال تو تاریکی حس کردم یک سوسکی داره بهم نزدیک میشود

خب چشمم هم عینک نداشت و نمیتوانستم دقیق ببینم و تار میدیدم.

بهش محل ندادم ، اما حس کردم سوسک سیاهی هست داره نزدیک می شود ، یک دفعه مثل اینکه یکی سرم رو بگیره تو تاریکی که با یک لامپ کمی روشن کردند با چشم نداشتنی دقت کنم چه سوسکی هست ، دیدم داره بهم نزدیک می شود اما نمیتوانستم بفهمم چی هست ، وقتی خیلی بهم نزدیک شد گفتم ولش کن میره کاری بهم نداره ، اما دلم گفت یک حس خطری بهم دست میداد که سوسکه رو با دقت نگاهش کنم

واقعیت شاید بخندید چون چشم ضعیف که باشه تار دیده می شود شکل کلی سوسک بودن رو می توانی تشخیص بدهی اما بگذریم یک دفعه گفتم خدایا چرا این سوسک دم داره. مثل عقربه

هنوز شک داشتم که عقربه یا سوسکه

باور نمی کنید ناخودآگاه پریدم و سریع دویدم سمت کفش کفش ابری دستم اومد نزدیکم بود ، گفتم نکنه عقربه و این عقرب حالا تو این وضعیت بد بینایی پیداش نمیکردم و فقط کفش میزدم روی زمین ، صاحب موکب یک کشاورز و باغبان عراقی بود با بچه ها هی میگفتند چی شده و من به فارسی میگفتم عقرب عقرب که همه پریدن سر سفره

نمیدونم کسی عربی بلد بود بهش گفتن اما هرچیزی بود که من یک دفعه وقتی داشتم دائم روی زمین کفش میزدم دوباره عقرب سیاه رو دیدم.

و کشستمش

صاحب موکب وقتی عقرب سیاه رو دید ، به نشانه تشکر و لایک هی با دست تشکر و آفرین میگفتند و پسرش جنازه عقرب رو با چیزی جمع کرد بردند دور هم و انگار بدترین نوع عقرب منطقه بوده که وقتی کنار هم بودند با تعجب بهم نگاه میکردند.

و دائم ازم تشکر میکردند

همه بچه ها و ایرانی ها میگفتند خیلی خدا رحمت کرد زنده مونده راست میگفتند عقربه من رو میزد ، نه وسیله بود که برم بیمارستان نه چیزی مسیر طریق العلماء نزدیک نخلستان  ها عملا هیچی نداره

و آنجا بود که فهمیدم زندیگم رو خدا بهم پس داد بخاطر خنده همه دختران بخصوص اون دختر کوچولو

تمام مسیر تو دل شب وقتی کنار فرات و نخلستان ها یاد مرگم و وصیت میافتادم و یاد عقرب یک چهره تو ذعنم میومد همون دختر کوچولو که از ته دل خندید ، یک خنده از حیا و کودکانه

منم به زندگی برگشتم مجدد مثل گذشته

در گذشته هم مرگ های زیادی رو تجربه کرده بودم و دم مردن از خدا وقت میخواستم ، بهم بازم وقت بده در این دنیام و در همان موقع دعایم مستجاب می شد.

خدا ارحم الراحمین هست

خیلی خداست واسه خودش

ان شاء الله به جز شهادت هیچ مرگ دیگه ای رو نصیبم نکنه با دعای خیر شما عزیزان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.